حكيم ابوالقاسم فردوسى

1150

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

درم چند بايد به دو گفت مرد * دلاور شمار درم ياد كرد چنين گفت كاى پر خرد مايه دار * چهل من درم هر منى صد هزار به دو كفشگر گفت من اين دهم * سپاسى ز گنجور بر سر نهم بياورد قپّان و سنگ و درم * نبد هيچ دفتر به كار و قلم چو بازارگان را درم سخته شد * فرستاده زان كار پردخته شد به دو كفشگر گفت كاى خوب چهر * برنجى بگويى ببوزرجمهر كه اندر زمانه مرا كودكيست * كه بازار او بر دلم خوار نيست بگويى مگر شهريار جهان * مرا شاد گرداند اندر نهان كه اورا سپارد بفرهنگيان * كه دارد سر مايه و هنگ آن فرستاده گفت اين ندارم برنج * كه كوتاه كردى مرا راه گنج بيامد بر مرد دانا بشب * و زان كشفگر نيز بگشاد لب بر شاه شد شاد بوزرجمهر * بران خواسته شاه بگشاد چهر چنين گفت زان پس كه يزدان سپاس * مبادم مگر پاك و يزدان شناس كه در پادشاهى يكى موزه دوز * برين گونه شادست و گيتى فروز كه چندين درم ساخته باشدش * مبادا كه بيداد بخراشدش نگر تا چه دارد كنون آرزوى * بماناد بر ما همين راه و خوى چو فامش بتوزى درم صد هزار * بده تا بماند ز ما يادگار بدان زير دستان دلاور شدند * جهانجوى با تخت و افسر شدند مبادا كه بيدادگر شهريار * بود شاد بر تخت و به روزگار بشاه جهان گفت بوزرجمهر * كه اى شاه نيك اختر خوب چهر يكى آرزو كرد موزه فروش * اگر شاه دارد به من بنده گوش فرستاده گويد كه اين مرد گفت * كه شاه جهان با خرد باد جفت يكى پور دارم رسيده بجاى * بفرهنگ جويد همى رهنماى اگر شاه باشد بدين دستگير * كه اين پاك فرزند گردد دبير ز يزدان بخواهم همى جان شاه * كه جاويد باد اين سزاوار گاه به دو گفت شاه اى خردمند مرد * چرا ديو چشم ترا تيره كرد برو همچنان بازگردان شتر * مبادا كزو سيم خواهيم و در چو بازارگان بچه گردد دبير * هنرمند و با دانش و يادگير چو فرزند ما بر نشيند بتخت * دبيرى ببايدش پيروز بخت هنر بايد از مرد موزه فروش * بدين كار ديگر تو با من مكوش بدست خردمند و مرد نژاد * نماند بجز حسرت و سرد باد شود پيش او خوار مردم شناس * چو پاسخ دهد زو پذيرد سپاس بما بر پس از مرگ نفرين بود * چو آيين اين روزگار اين بود نخواهيم روزى جز از گنج داد * درم زو مخواه و مكن هيچ ياد هم اكنون شتر بازگردان به راه * درم خواه و ز موزه دوزان مخواه فرستاده برگشت و شد با درم * دل كفشگر گشت پر درد و غم [ آمدن فرستادگان قيصر نزد نوشين روان با پوزش و بشار ] شب آمد غمى شد ز گفتار شاه * خروش جرس خاست از بارگاه